یارب کجای بی کران هجرت نشان سخوت است درویشی و آوارگی آزادی است و منت است
لولی گری آرامش است نام آوری فخر و نشان تیشه گری فرهاد را آرش بنالد از کمان
راهی که اشک از آن گذشت بی نامه است و بی نشان آزادگی را درد نیست آزاده باشد در امان
رازی اگر باشد در آن بر من بگو ای آشنا راه سعا بر من نما ، درمانده ام این قصه را
این قصه گر عاشق شود نیما به من خندان شود سهراب بی پروا کنون از شهرتم نالان شود
از بی صفایی و جفا گلزار پائیزی دگر مردی که رزم آور شود بر تن نماند دست و سر
مردی که مردی می کند آخر خراب و خالی است از هر بلندی قصه شد،ماند از آن یه جمله پست
دستی به من هادی نما ما را رها از هجر و غم آرامشی بر من نما لبریز کن از بیش و کم
یارب کمالی چاره کن تا عاشق و دیوانه شم دیوانه گمراه نه ،شمعین دل و پروانه شم
تقدیم به همه ی اونهایی که دلی همچون دریا در سینه دارند و عشقشون پاک و متعلق به خداست

