تبليغاتX
شب
دل نوشته هايي از يك ...
درویشی و سخوت

یارب کجای بی کران هجرت نشان سخوت است   درویشی و آوارگی آزادی است و منت است

لولی گری آرامش است نام آوری فخر و نشان   تیشه گری فرهاد را آرش بنالد از کمان

راهی که اشک از آن گذشت بی نامه است و بی نشان    آزادگی را درد نیست آزاده باشد در امان

رازی اگر باشد در آن بر من بگو ای آشنا       راه سعا بر من نما ، درمانده ام این قصه را

این قصه گر عاشق شود نیما به من خندان شود     سهراب بی پروا کنون از شهرتم نالان شود

از بی صفایی و جفا گلزار پائیزی دگر         مردی که رزم آور شود بر تن نماند دست و سر

مردی که مردی می کند آخر خراب و خالی است     از هر بلندی قصه شد،ماند از آن یه جمله پست

دستی به من هادی نما ما را رها از هجر و غم     آرامشی بر من نما لبریز کن از بیش و کم

یارب کمالی چاره کن تا عاشق و دیوانه شم      دیوانه گمراه نه ،شمعین دل و پروانه شم

تقدیم به همه ی اونهایی که دلی همچون دریا در سینه دارند و عشقشون پاک و متعلق به خداست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 18:3  توسط آرمین |