قطعه ای که گذاشتم تقدیم به کسی که دلسوزانه برای حفظ بنیان فرهنگی این دیار مرا یاری نموده است
گلایه های مرد غم
لاله ی ببریده سر آرامش رازت چه شد راه بیماری آفت روزی پاکت چه شد
از روان آتشین خواهش ببریده سر قرمزی سبزی ولی روئیدنت بشکست کمر
سر به زیر عاشق دیوانه ی روئیده تن پس چه شد رفتی و تنها مانده ام من دست من
ماغ رفیقان درد دوری هدیه بر هم می بریم راز بدبختی و عجز از حجره ی هم می خریم
راه بی پایان آزادی و نصر آفت زده سادگی بر بی خیالی لکه ی تهمت زده
ما همه آزاده بودیم دشت در ما شسته بود ناله ها در گیسوان سوته دل اندوخته بود
غصه ها روزی ما را از عذاب و غم کشید با تبرزین بلوری لاله ها را سر برید
با تبر نسل امید و تازگی خوابید و مرد باد گرد رازقی را از دل عاشق ربود
باد و طوفانی که غم بر دامن میخانه زد از طرب بگذشت و آفت بر دی میخانه زد
سور و سات عاشقی هم از غم است غم منم ، من بسته دارم پا و دست
من سزاوار سیاهی و تبرزین غمم من زهجر لبریزم و از وصل عاشق من کمم
من کمم کمتر زمستی عاشقم من ز وصل و عشق بازی فارقم
عاشقان دیوانگان میخانه در دست شماست رهگذار عاشقی هم از سر لطف خداست

